رفتن به بالا
  • یکشنبه - 27 خرداد 1397 - 04:48
  • کد خبر : ۱۰۲۲۸
  • مشاهده :  652 بازدید
  • چاپ خبر : مصاحبه نورباران با مرحوم ملافرامرز سلیمانی از دشتی
ایشان امسال طی یک حادثه دلخراش رانندگی به دیار باقی شتافت. (سال 97)

مصاحبه نورباران با مرحوم ملافرامرز سلیمانی از دشتی

نشریه نورباران ممسنی در سال ۹۲ مصاحبه ای با یکی از بزرگان و متنفدین محلی رستم داشت. ملافرامرز سلیمانی از بزرگان طایفه دشتی ممسنی بود که به گفتار نیک، پندار نیک و اعمال نیک شهره آفاق بود. ایشان امسال طی یک حادثه دلخراش رانندگی به دیار باقی شتافت. (سال ۹۷) متن زیر باز نشر مصاحبه […]

نشریه نورباران ممسنی در سال ۹۲ مصاحبه ای با یکی از بزرگان و متنفدین محلی رستم داشت. ملافرامرز سلیمانی از بزرگان طایفه دشتی ممسنی بود که به گفتار نیک، پندار نیک و اعمال نیک شهره آفاق بود.

ایشان امسال طی یک حادثه دلخراش رانندگی به دیار باقی شتافت. (سال ۹۷)

متن زیر باز نشر مصاحبه نورباران با مرحوم ملافرامرز سلیمانی دشتی است. با هم می خوانیم:

ملافرامرز سلیمانی دشتی

ارتباط و اعتماد مردمی را از دست ندهید چون کسی که
این دو ویژگی را از دست داد مرده‌ی متحرک است

“من از دیار حادثه ها فرازآمده‌ام وهفت خوان شدن را گذرانده ام، در آن دیارکه هرکسی به امید خودش چپر ه همی‌بافد، توقع چه توان بست همسرایی را … تفنگ‌ها، گلوله‌های مجانی می‌طلبند و سال، سال هجرت است و جوانمرگی و کوچ…”
شکنجه و قتل و غارت، توطئه و دسیسه و ظلم ستیزی؛ بیشترین شاخصه‌های حکومت‌های خان‌خانی و ملوک‌الطوایفی بوده و رستم با همه گستردگی و اقتدارش در دویست سال اخیر در کوران حوادث و اتفاقات ناخوشایند، سال‌های اختناق و سیاهی را تجربه کرده‌است. سال‌هایی که تنها طعم تلخ خاطرات خونین و اَسفبارش را پیرمردان امروزی، همان کودکان و نوجوانان آن روزها همزاد خود دارند. اقتدار خان برای سرکوبی و رعب وحشت تا به حدی بودکه وقتی میرزا فتاح‌خان گرمرودی (به نقل از سفرنامه‌اش) برای تعیین کلانتر منطقه به آنجا می‌رود از ترس خان یاغی شده به کوه و جنگل، هیچکس داوطلب کلانتری نمی‌شود. در فضایی این چنین و در این گیر و دار و مخمصه‌ها، هر ندای حق طلبانه‌ای به سرعت در نطفه خفه می‌گردد.
راوی ما در بیان گوشه‌هایی ازاین دردها و مصیبت‌ها”ملا فرامرز سلیمانی”از طایفه “دشتی”رستم و ممسنی است. خان گَزیده‌ای که از خان‌ستیزی و خان‌گریزی‌های پدر و ایل و تبار خود روایت می‌کند و این تنها گوشه‌ای از صدها رنج و مشقت‌هایی است که این مردم در طول سالیان جور و ستم و اختناق متحمل شده‌اند.
نوربارن: لطفاً خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید.
فرامرز سلیمانی هستم فرزند “ملاابوالفتح سلیمانی دشتی”. متولد ۱۳۱۷ روستای اکبری. چهار پسر و دو دختر دارم. ‌یکی از دخترهایم معلم است. پسرانم “حاج حمید” وکیل دادگستری است و مشغول خواندن در مقطع فوق‌لیسانس حقوق ‌است، “حبیب‌اله” در پتروشیمی ماهشهر کار می‌کند و در مقطع دکترای شیمی درس می‌خواند، “هادی” رشته مهندسی شیمی دانشگاه آزاد گچساران و “حامد” نیز در رشته‌ی حقوق ادامه تحصیل می‌دهد و در ممسنی نمایندگی بیمه سامان را دارد. من سرمایه‌ای ندارم و همه‌ی سرمایه‌ام فرزندانم هستند. در گذشته آنقدر فشار و وقایع برای ما پیش‌آمد که اگر بخواهیم بگوییم و بنویسیم مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود.
به طور کلی تاریخ عشایر و طایفه‌ی رستم گذشته‌ی پرفراز و نشیبی داشت که طایفه‌ی ما نیز از آن مستثنی نبوده‌است. ما از طایفه‌ی “دشتی” هستیم و از دشتی بلوک (استان بوشهر) سال‌ها پیش به رستم و ممسنی آمده‌ایم. ابتدا به نورآباد آمدیم و آنجا اتفاقی افتاد و دو شاخه شدیم. یک شاخه از ما به پاپون در بخش کوهمره کازرون رفتند و الآن در آنجا آقایان “انصاری” از طایفه‌ی “دشتی” هستند. یک شاخه از ما هم به منطقه رستم آمد و اینجا نیز دو شعبه شد و سی‌سختی‌ها و گروه “ملاقباد سی‌سختی(نیک‌اقبال)” نیز دشتی هستند. دشتی‌های رستم، چهار تیره هستند: “غیبی‌احمد، عالی‌احمد، گشا و صالح‌احمد.”
نوربارن: از طایفه ی خودتان، درگیری‌ها و اتفاقاتی که برای شما پیش‌آمده بیشتر برای ما بگویید.
“رئیس سلیمان” جد ما با شخصی به نام “جمال‌خان” در اهرم خورموج درگیر می‌شود و برادر جمال‌خان کشته می‌شود و “رئیس سلیمان” ناچار به هجرت می‌شود که این تاریخ احتمالاً در اوایل حکومت زندیه بوده. اسناد و قباله‌هایی در منطقه مربوط به ۵۷۰ سال پیش، موجود است که امضای جد ما”رئیس سلیمان” پای آن اسناد است.
“دشتی‌ها” از آنجا به منطقه نورآباد آمده و پس از مدتی تصمیم به کوچ می‌گیرند و دشتی‌های پاپون از این زمان جدا شدند.
طایفه‌ی “دشتی” به علت ظلم ستیزی با خوانین اختلاف داشتند و زیر بار زورگویی و ستم آنها نمی‌رفتند بعنوان مثال دختر “خانعلی خان” جد “امامقلی خان” به مدت شش سال در عقد “ملامحمد خان دشتی” فرزند “ملاخورشید دشتی” بود ولی علی‌رغم درخواست “خانعلی خان” وی حاضر به ازدواج با دختر خان نشد. “دشتی‌ها” از جمله “ملاخداکرم دشتی” در کنار طوایف دیگری از رستم شامل طوایف “منگودرزی”، “غلویی” و “گیوه‌کش” در قتل “جعفرقلی خان” پدر “امامقلی خان” مشارکت داشتند، همچنین “نصراله خان” برادر ناتنی “امامقلی خان” پس از آنکه در خانه‌ی “کریم خان “بویراحمدی در “تل‌اسپید” منگودرز به جان “کریم خان” سوء قصد کرد و دستگیر شد، با هماهنگی “کریم خان” توسط ده نفر از دشتی‌ها در کنار رودخانه‌ی فهلیان تیرباران شد. چندین نفر از دشتی‌ها نیز از جمله “ملا درویش فرزند رئیس عزیز” و “ملا بوشهر” با توطئه‌ی “امامقلی خان” کشته شدند. .ما چندین جای منطقه مالک بودیم ولی بعلت دسیسه‌ی خوانین از آنجا رانده شدیم. “امامقلی‌خان” با “بویراحمدی‌ها” خویشاوند بود و حمایت بعضی اهالی را نیز داشت و به خاطر ظلم‌هایش “دشتی”‌ها
با او درگیر بودند. روستای “اکبری” یکی از نقاط درگیری طایفه‌ی دشتی و “امامقلی‌خان” بود. به دنبال اختلاف بین خان و “دشتی”ها، پدرم “ملاابوالفتح” و “ملاغلام سلیمانی دشتی” به منطقه‌ی “باوی” نزد “اسدخان باشتی” رفتند و پس از مدتی برگشته و قلعه‌ی اکبری را تصرف کردند. در این مدت درگیری‌هایی به وجود می‌آید که در آن “بابا خان” عموزاده‌ی “امامقلی‌خان” توسط “ملاابوالفتح” به قتل می‌رسد.
در موردی دیگر هنگامی که مخالفین “امامقلی خان” در منطقه‌ی “بردنگان” جمع شده بودند‌ خان برای نابودی آنها عازم بردنگان می‌شود ولی در رودخانه‌ی بردنگان در کمین پدرم “ملاابوالفتح” و همراهانش “ملاباقر سلیمانی” و “ملاغلامحسین داوودی” گرفتار می‌شود و در این درگیری اسب خان وسط رودخانه با تیر زده می‌شود و خان به درون آب می‌افتد و همراهانش او را نجات می‌دهند. یکی از همراهان وی کشته شده و چندین نفر نیز مجروح می‌شوند و خان با دادن این تلفات، مجبور به بازگشت می‌شود.
اتفاقات جنگ “دورَگ‌مَدو” هنوز نیفتاده‌بود و “امامقلی‌خان” نه یاغی بود و نه مالی. دولت برای اطمینان بیشتر دستور می‌دهد که فرزندش حسینقلی‌خان به عنوان گروگان و تأمین به شیراز برده‌شود و پدرم این حکم حکومتی را اجرا می‌کند.
در جنگ “دورَگ‌مَدو” چون نیروها مقرشان در “دهنو” بوده این منطقه به “دهنو مرکزی” مشهور شد. جنگ اتفاق می‌افتد و “امامقلی‌خان” یاغی شده و “سرهنگ شیبانی مامور مبارزه با خوانین می‌گردد. بعد از آن اتفاق “تنگ تامرادی” می‌افتد که در این جنگ عده‌ی زیادی از دولتی‌ها کشته می‌شوند و از آنجا که پدرم با “امامقلی‌خان” سر ستیزه داشت باقیمانده‌ی نیروهای دولتی را نجات داده و به “فهلیان” می‌رساند که این موضوع در کتاب‌های بویراحمدی‌ها نیز بیان شده‌است.
در این میان “کی‌لهراس” و “میرغلام” به قلعه‌ی “حسین‌آباد” که در تصرف نیروهای مخالف “امامقلی‌خان” بود حمله کرده و با کشتن عده‌ای قلعه را فتح می‌کنند. آنها مدتی در “حسین آباد” می‌مانند و به آزار و اذیت مردم و ایجاد ناامنی در منطقه اقدام می‌کنند و قبل از رفتن نیز “حسین آباد” را آتش می‌زنند و به نوگک می‌روند.
زمانی که “کی‌لهراس” و “میرغلام” به “نوگک” می‌روند، “سرتیپ ابوالحسن‌خان” فرمانده انتظامات ممسنی در جمع مخالفین امامقلی‌خان در نورآباد می‌گوید: چه کسی حاضر است “کی لهراس” را از منطقه بیرون کند؟
مرحوم پدرم قبول می‌کند و “ملاباقر سلیمانی دشتی”، “ملاغلامحسین داوودی” با او همراه می‌شوند و به نوگک آمده و با آنها درگیر می‌شوند و “ملاسلبعلی انصاری، ملاعبدالله انصاری” و چند تن از برادرانشان به یاری آنها می‌آیند، شب جنگ بین آنها ادامه پیدا می‌کند و فردا با رسیدن قوای دولتی و شدت یافتن جنگ “کی لهراس” کشته می‌شود و خوانین هم که تنها امیدشان وی بوده دیگر راهی برایشان باقی نمی‌ماند و تسلیم می‌شوند. “امامقلی‌خان، سرتیپ‌خان، غلامحسین‌خان طاهری، شکراله‌خان پدر عبداله‌خان ضرغام‌پور” و “حسین‌خان دره‌شوری پدر محمدحسین‌خان” به ناچار تسلیم می‌شوند و تبعید می‌گردند. در تبعید نیز خوانین نقشه می‌کشند که “سرتیپ‌خان بویراحمدی”، “رضاخان
پهلوی” را موقع بازدید از زندان بکشد اما ماجرا لو می‌رود و خوانین اعدام می‌شوند.
“درگیری بردنگان”، “جنگ دورگ مدو”، “جنگ تامرادی”، “مسئله حسین‌آباد” از جمله اتفاقات مهم منطقه در این زمان بود و بعد از تسلیم خوانین منطقه تا مدت‌ها آرام بود تا اینکه شهریور ۱۳۲۰ شد.
بعد از شهریور ۱۳۲۰ “حسینقلی‌خان فرزند امامقلی‌خان” به منطقه برگشت و درصدد اعمال قدرت و انتقام جویی برآمد. به مردم رستم و همه‌ی طوایف ظلم شد و از هر طایفه نیز افرادی کشته شدند از جمله “ملا بهزاد گودرزی”، “ملا خانقلی گودرزی” و “ملا امامقلی گودرزی” از طایفه‌ی “منگودرزی” که با ظلم خان مبارزه می‌کردند. افراد دیگری مثل”ملا ارشیرگودرزی”،”ملامنصور عبدالهی”و”ملاعلی خان افشون” نیز مدام با خان درگیر شکایت بودند. عده‌ای نیز بودندکه با‌ خان مصالحه کردند اما عده‌ای مثل ما “دشتی‌ها” نیز به خاطر ظلم‌ستیزی و خان‌ستیزی خیلی اذیت و آزار دیدیم وحاضر به مصالحه نشدیم. خان، پدرم را که به خانه‌ی خود دعوت کرده بود در خانه‌اش دستگیر می‌کند که با وساطت “ملک‌منصورخان باشتی” آزاد می‌گردد.
البته بنابر صلاحدید حسینقلی‌خان، یک سال پدرم به عنوان مباشر مسئول جمع آوری مالیات و ممیّزی شده بود ولی پدرم نهایت انصاف را رعایت کرد که آن سال در بین مردم به سال “ملاابوالفتحی” مشهور شد و پدرم در مقابل اعتراض‌خان برای کمبود بیش از حد مالیات در این سال می‌گوید: کشاورزی که زحمت می‌کشد باید به حقش برسد. دیگران مالیات زیادی می‌گرفتند و آه مردم دنبالت بود اما من کاری کردم که مردم راضی باشند و آه و ناله‌ی کسی دنبال تو نباشد.
پدرم و مرحوم “ملا باقر” چون دیدند از جور‌ خان و توطئه‌های او در امان نیستند برای طایفه‌ی دشتی و “امامقلی‌خان” بود. به دنبال اختلاف بین خان و “دشتی”ها، پدرم “ملاابوالفتح” و “ملاغلام سلیمانی دشتی” به منطقه‌ی “باوی” نزد “اسدخان باشتی” رفتند و پس از مدتی برگشته و قلعه‌ی اکبری را تصرف کردند. در این مدت درگیری‌هایی به وجود می‌آید که در آن “بابا خان” عموزاده‌ی “امامقلی‌خان” توسط “ملاابوالفتح” به قتل می‌رسد.
در موردی دیگر هنگامی که مخالفین “امامقلی خان” در منطقه‌ی “بردنگان” جمع شده بودند‌ خان برای نابودی آنها عازم بردنگان می‌شود ولی در رودخانه‌ی بردنگان در کمین پدرم “ملاابوالفتح” و همراهانش “ملاباقر سلیمانی” و “ملاغلامحسین داوودی” گرفتار می‌شود و در این درگیری اسب خان وسط رودخانه با تیر زده می‌شود و خان به درون آب می‌افتد و همراهانش او را نجات می‌دهند. یکی از همراهان وی کشته شده و چندین نفر نیز مجروح می‌شوند و خان با دادن این تلفات، مجبور به بازگشت می‌شود.
اتفاقات جنگ “دورَگ‌مَدو” هنوز نیفتاده‌بود و “امامقلی‌خان” نه یاغی بود و نه مالی. دولت برای اطمینان بیشتر دستور می‌دهد که فرزندش حسینقلی‌خان به عنوان گروگان و تأمین به شیراز برده‌شود و پدرم این حکم حکومتی را اجرا می‌کند.
در جنگ “دورَگ‌مَدو” چون نیروها مقرشان در “دهنو” بوده این منطقه به “دهنو مرکزی” مشهور شد. جنگ اتفاق می‌افتد و “امامقلی‌خان” یاغی شده و “سرهنگ شیبانی مامور مبارزه با خوانین می‌گردد. بعد از آن اتفاق “تنگ تامرادی” می‌افتد که در این جنگ عده‌ی زیادی از دولتی‌ها کشته می‌شوند و از آنجا که پدرم با “امامقلی‌خان” سر ستیزه داشت باقیمانده‌ی نیروهای دولتی را نجات داده و به “فهلیان” می‌رساند که این موضوع در کتاب‌های بویراحمدی‌ها نیز بیان شده‌است.
در این میان “کی‌لهراس” و “میرغلام” به قلعه‌ی “حسین‌آباد” که در تصرف نیروهای مخالف “امامقلی‌خان” بود حمله کرده و با کشتن عده‌ای قلعه را فتح می‌کنند. آنها مدتی در “حسین آباد” می‌مانند و به آزار و اذیت مردم و ایجاد ناامنی در منطقه اقدام می‌کنند و قبل از رفتن نیز “حسین آباد” را آتش می‌زنند و به نوگک می‌روند.
زمانی که “کی‌لهراس” و “میرغلام” به “نوگک” می‌روند، “سرتیپ ابوالحسن‌خان” فرمانده انتظامات ممسنی در جمع مخالفین امامقلی‌خان در نورآباد می‌گوید: چه کسی حاضر است “کی لهراس” را از منطقه بیرون کند؟
مرحوم پدرم قبول می‌کند و “ملاباقر سلیمانی دشتی”، “ملاغلامحسین داوودی” با او همراه می‌شوند و به نوگک آمده و با آنها درگیر می‌شوند و “ملاسلبعلی انصاری، ملاعبدالله انصاری” و چند تن از برادرانشان به یاری آنها می‌آیند، شب جنگ بین آنها ادامه پیدا می‌کند و فردا با رسیدن قوای دولتی و شدت یافتن جنگ “کی لهراس” کشته می‌شود و خوانین هم که تنها امیدشان وی بوده دیگر راهی برایشان باقی نمی‌ماند و تسلیم می‌شوند. “امامقلی‌خان، سرتیپ‌خان، غلامحسین‌خان طاهری، شکراله‌خان پدر عبداله‌خان ضرغام‌پور” و “حسین‌خان دره‌شوری پدر محمدحسین‌خان” به ناچار تسلیم می‌شوند و تبعید می‌گردند. در تبعید نیز خوانین نقشه می‌کشند که “سرتیپ‌خان بویراحمدی”، “رضاخان
پهلوی” را موقع بازدید از زندان بکشد اما ماجرا لو می‌رود و خوانین اعدام می‌شوند.
“درگیری بردنگان”، “جنگ دورگ مدو”، “جنگ تامرادی”، “مسئله حسین‌آباد” از جمله اتفاقات مهم منطقه در این زمان بود و بعد از تسلیم خوانین منطقه تا مدت‌ها آرام بود تا اینکه شهریور ۱۳۲۰ شد.
بعد از شهریور ۱۳۲۰ “حسینقلی‌خان فرزند امامقلی‌خان” به منطقه برگشت و درصدد اعمال قدرت و انتقام جویی برآمد. به مردم رستم و همه‌ی طوایف ظلم شد و از هر طایفه نیز افرادی کشته شدند از جمله “ملا بهزاد گودرزی”، “ملا خانقلی گودرزی” و “ملا امامقلی گودرزی” از طایفه‌ی “منگودرزی” که با ظلم خان مبارزه می‌کردند. افراد دیگری مثل”ملا ارشیرگودرزی”،”ملامنصور عبدالهی”و”ملاعلی خان افشون” نیز مدام با خان درگیر شکایت بودند. عده‌ای نیز بودندکه با‌ خان مصالحه کردند اما عده‌ای مثل ما “دشتی‌ها” نیز به خاطر ظلم‌ستیزی و خان‌ستیزی خیلی اذیت و آزار دیدیم وحاضر به مصالحه نشدیم. خان، پدرم را که به خانه‌ی خود دعوت کرده بود در خانه‌اش دستگیر می‌کند که با وساطت “ملک‌منصورخان باشتی” آزاد می‌گردد.
البته بنابر صلاحدید حسینقلی‌خان، یک سال پدرم به عنوان مباشر مسئول جمع آوری مالیات و ممیّزی شده بود ولی پدرم نهایت انصاف را رعایت کرد که آن سال در بین مردم به سال “ملاابوالفتحی” مشهور شد و پدرم در مقابل اعتراض‌خان برای کمبود بیش از حد مالیات در این سال می‌گوید: کشاورزی که زحمت می‌کشد باید به حقش برسد. دیگران مالیات زیادی می‌گرفتند و آه مردم دنبالت بود اما من کاری کردم که مردم راضی باشند و آه و ناله‌ی کسی دنبال تو نباشد.
پدرم و مرحوم “ملا باقر” چون دیدند از جور‌ خان و توطئه‌های او در امان نیستند برای طایفه‌ی دشتی و “امامقلی‌خان” بود. به دنبال اختلاف بین خان و “دشتی”ها، پدرم “ملاابوالفتح” و “ملاغلام سلیمانی دشتی” به منطقه‌ی “باوی” نزد “اسدخان باشتی” رفتند و پس از مدتی برگشته و قلعه‌ی اکبری را تصرف کردند. در این مدت درگیری‌هایی به وجود می‌آید که در آن “بابا خان” عموزاده‌ی “امامقلی‌خان” توسط “ملاابوالفتح” به قتل می‌رسد.

در موردی دیگر هنگامی که مخالفین “امامقلی خان” در منطقه‌ی “بردنگان” جمع شده بودند‌ خان برای نابودی آنها عازم بردنگان می‌شود ولی در رودخانه‌ی بردنگان در کمین پدرم “ملاابوالفتح” و همراهانش “ملاباقر سلیمانی” و “ملاغلامحسین داوودی” گرفتار می‌شود و در این درگیری اسب خان وسط رودخانه با تیر زده می‌شود و خان به درون آب می‌افتد و همراهانش او را نجات می‌دهند. یکی از همراهان وی کشته شده و چندین نفر نیز مجروح می‌شوند و خان با دادن این تلفات، مجبور به بازگشت می‌شود.
اتفاقات جنگ “دورَگ‌مَدو” هنوز نیفتاده‌بود و “امامقلی‌خان” نه یاغی بود و نه مالی. دولت برای اطمینان بیشتر دستور می‌دهد که فرزندش حسینقلی‌خان به عنوان گروگان و تأمین به شیراز برده‌شود و پدرم این حکم حکومتی را اجرا می‌کند.
در جنگ “دورَگ‌مَدو” چون نیروها مقرشان در “دهنو” بوده این منطقه به “دهنو مرکزی” مشهور شد. جنگ اتفاق می‌افتد و “امامقلی‌خان” یاغی شده و “سرهنگ شیبانی مامور مبارزه با خوانین می‌گردد. بعد از آن اتفاق “تنگ تامرادی” می‌افتد که در این جنگ عده‌ی زیادی از دولتی‌ها کشته می‌شوند و از آنجا که پدرم با “امامقلی‌خان” سر ستیزه داشت باقیمانده‌ی نیروهای دولتی را نجات داده و به “فهلیان” می‌رساند که این موضوع در کتاب‌های بویراحمدی‌ها نیز بیان شده‌است.
در این میان “کی‌لهراس” و “میرغلام” به قلعه‌ی “حسین‌آباد” که در تصرف نیروهای مخالف “امامقلی‌خان” بود حمله کرده و با کشتن عده‌ای قلعه را فتح می‌کنند. آنها مدتی در “حسین آباد” می‌مانند و به آزار و اذیت مردم و ایجاد ناامنی در منطقه اقدام می‌کنند و قبل از رفتن نیز “حسین آباد” را آتش می‌زنند و به نوگک می‌روند.
زمانی که “کی‌لهراس” و “میرغلام” به “نوگک” می‌روند، “سرتیپ ابوالحسن‌خان” فرمانده انتظامات ممسنی در جمع مخالفین امامقلی‌خان در نورآباد می‌گوید: چه کسی حاضر است “کی لهراس” را از منطقه بیرون کند؟
مرحوم پدرم قبول می‌کند و “ملاباقر سلیمانی دشتی”، “ملاغلامحسین داوودی” با او همراه می‌شوند و به نوگک آمده و با آنها درگیر می‌شوند و “ملاسلبعلی انصاری، ملاعبدالله انصاری” و چند تن از برادرانشان به یاری آنها می‌آیند، شب جنگ بین آنها ادامه پیدا می‌کند و فردا با رسیدن قوای دولتی و شدت یافتن جنگ “کی لهراس” کشته می‌شود و خوانین هم که تنها امیدشان وی بوده دیگر راهی برایشان باقی نمی‌ماند و تسلیم می‌شوند. “امامقلی‌خان، سرتیپ‌خان، غلامحسین‌خان طاهری، شکراله‌خان پدر عبداله‌خان ضرغام‌پور” و “حسین‌خان دره‌شوری پدر محمدحسین‌خان” به ناچار تسلیم می‌شوند و تبعید می‌گردند. در تبعید نیز خوانین نقشه می‌کشند که “سرتیپ‌خان بویراحمدی”، “رضاخان
پهلوی” را موقع بازدید از زندان بکشد اما ماجرا لو می‌رود و خوانین اعدام می‌شوند.
“درگیری بردنگان”، “جنگ دورگ مدو”، “جنگ تامرادی”، “مسئله حسین‌آباد” از جمله اتفاقات مهم منطقه در این زمان بود و بعد از تسلیم خوانین منطقه تا مدت‌ها آرام بود تا اینکه شهریور ۱۳۲۰ شد.
بعد از شهریور ۱۳۲۰ “حسینقلی‌خان فرزند امامقلی‌خان” به منطقه برگشت و درصدد اعمال قدرت و انتقام جویی برآمد. به مردم رستم و همه‌ی طوایف ظلم شد و از هر طایفه نیز افرادی کشته شدند از جمله “ملا بهزاد گودرزی”، “ملا خانقلی گودرزی” و “ملا امامقلی گودرزی” از طایفه‌ی “منگودرزی” که با ظلم خان مبارزه می‌کردند. افراد دیگری مثل”ملا ارشیرگودرزی”،”ملامنصور عبدالهی”و”ملاعلی خان افشون” نیز مدام با خان درگیر شکایت بودند. عده‌ای نیز بودندکه با‌ خان مصالحه کردند اما عده‌ای مثل ما “دشتی‌ها” نیز به خاطر ظلم‌ستیزی و خان‌ستیزی خیلی اذیت و آزار دیدیم وحاضر به مصالحه نشدیم. خان، پدرم را که به خانه‌ی خود دعوت کرده بود در خانه‌اش دستگیر می‌کند که با وساطت “ملک‌منصورخان باشتی” آزاد می‌گردد.
البته بنابر صلاحدید حسینقلی‌خان، یک سال پدرم به عنوان مباشر مسئول جمع آوری مالیات و ممیّزی شده بود ولی پدرم نهایت انصاف را رعایت کرد که آن سال در بین مردم به سال “ملاابوالفتحی” مشهور شد و پدرم در مقابل اعتراض‌خان برای کمبود بیش از حد مالیات در این سال می‌گوید: کشاورزی که زحمت می‌کشد باید به حقش برسد. دیگران مالیات زیادی می‌گرفتند و آه مردم دنبالت بود اما من کاری کردم که مردم راضی باشند و آه و ناله‌ی کسی دنبال تو نباشد.
پدرم و مرحوم “ملا باقر” چون دیدند از جور‌ خان و توطئه‌های او در امان نیستند برای ادامه‌ی مبارزه از منطقه مهاجرت کردند و مدتی در منطقه‌ی “چمگل” سکونت داشتند که “مرحوم ملاباقر” در “چمگل” به دست ایادی و فرستادگان “حسینقلی‌خان” کشته شد و بعد از این واقعه “الیاس‌خان کشکولی” ما را در منطقه‌ی “نوون ماهور” که ملک “کَل باقر” پدر مرحوم “ملاعوض طاهری” بود، سکونت داد و همچنین مدتی را در “سعدآباد” و بالاخره مدتی را در بین ایل “بکش” و مردم “عالیوند” گذراندیم.
نورباران: از سکونت خودتان در منطقه‌ی بکش و عالیوند بگویید.

پدرم با “تیمسار همت” فرمانده وقت نظامی فارس در ارتباط بود و با مشورت وی قرارشد ما نزد “ولی‌خان کیانی” برویم و آنجا ساکن شویم. با همکاری “ولی‌خان” ما در منطقه “عالیوند” نزد “ملاخلیفه محمودی” سکنی گزیدیم و به سفارش “ولی‌خان” مقرر شد که ما هر مقدار زمینی که بخواهیم و بتوانیم کشت کنیم و نه ماموران خان از ما مالیات بگیرند و نه کسان دیگر.
در مدتی که ما در نورآباد بودیم مردم “بکش” بی نهایت محبت کردند. “بارسالار”، “عمله”، “عالیوند”، “کرائی” و دیگر تیره‌ها همه به ما محبت داشتند. “ملاشاهین خلفی”، “ملاکرم‌الله لشکری” و در این اواخر “ملاعبدالله منصوریان” خیلی لطف داشتند و امروزه نیز فرزندانشان با ما ارتباط صمیمانه دارند. “ملاابراهیم غلامی” و “ملااردشیر سلطانی” نیز از دوستان صمیمی ما هستند. ما مدیون مردم “بکش” هستیم و تا ابد هم لطف
آنها را فراموش نمی‌کنیم.
اواخر بین پدرم و “حسینقلی‌خان” به واسطه‌ی “ولی‌خان کیانی” سازشی شد و زمین‌های “خاکک”،”کوپن سرنا” و “بخشی از بچه‌بازار کوپن”را به پدرم داد و ما در پوزه‌ی سورنا ساکن شدیم ولی بالاخره خان، پدرم را مسموم کرد و کشت. در زندگی تمام مردم رستم و طایفه‌ی دشتی که نگاه می‌کنی آثار ظلم “حسینقلی‌خان” مشخص است.
نوربارن: آیا قدرت خان در منطقه رستم مطلق بود و چرا خان می توانست این همه جولان داشته باشد؟
بخشی از قدرت حسینقلی‌خان به نوع دیدگاه مردم و بخشی هم به سیاست‌های خاص او مربوط بود. مثالی بزنم؛ بین “ولی‌خان بکش” و “یکی از کدخداهای بارسالار” اختلاف می‌افتد و “ولی‌خان” تصمیم به تنبیه “آن کدخدا” می‌گیرد اما مردم “بکش” با این استدلال که شاید‌خان فردا ما را نیز مستحق تنبیه بداند قبول نمی‌کنند و حتی “حسینقلی‌خان”، “کی عوض امیری” پدر” ملاعباس” را تطمیع می‌کند که “ولی‌خان” را بکشد اما او با این استدلال که خان را بکشم تا ستایش و اطاعت یک زورگو را کنم از این کار سرباز می‌زند اما متأسفانه در منطقه‌ی رستم کمتر شاهد اینگونه رفتارها بودیم. “امامقلی‌خان” و فرزندش “حسینقلی‌خان” افراد سیاستمداری بودند و در عین حالی که به دیگران اعتماد نداشتند با سیاست تفرقه‌افکنانه حکومت می‌کردند و بیشترین عامل موفقیتشان به خاطر حمایت‌های بویراحمدی‌ها بود. “حسینقلی‌خان” انواع شکنجه‌های جسمی و روحی را اِعمال می‌کرد به عنوان مثال تمام ناخن‌های شخصی به نام “علی عباس” را درآورد.بعد از مصالحه با حسینقلی‌خان عده‌ای به پدرم گفتند که دیگر با‌ خان مجادله نکن تا دوران آرامی را پشت سر بگذاری. “ملاابوالفتح” به آنها می‌گوید: من حرف ستیزه با‌خان می‌زنم، اگر آسمان کوتاه شد و خواست فروبریزد پس خان با عرش ‌ در ارتباط است و نباید با او گلاویز شد و اگر نشد او هم‌یک انسان معمولی است و ما باید از حق خود دفاع کنیم. و جایی دیگر یکی از دوستان پدرم برای زن دادن به خان با او مشورت کرده‌ بود و پدرم گفته‌بود که: در صورت قوم و خویشی با او تا زمانی که خان باشد باید هر روز تفنگ بر دوش از او دفاع کنی وقتی که خان نبود یا از خانی افتاد باید برایش کار کنی تا او در آسایش باشد و با این توصیه او هم منصرف شد.
بعد از فوت پدرم، خودم نیز به خاطر همین شکنجه‌هایی که به مردم می‌رفت سیاست شکایت علیه خان را ادامه دادم از جمله در سال ۳۷ نامه‌ای سرگشاده از ظلم خوانین به مجله “آسیای جوان” نوشتم و افراد ‌خان بعد از انتشار مقاله تصمیم به قتل من می‌گیرند که این نقشه لو رفته و خنثی می‌شود.
به ما می‌گفتند اوایل “حسینقلی‌خان” مالک نبود بعد که مالک شد سه دانگ از بوشهری خرید. به ما گفتند مالک است و حق دارد و ما گفتیم نه، مالک حق مالیاتش را دارد اما حق ندارد مردم را از خاکشان بیرون کند. نزدیک بود که ما به نتیجه برسیم که قانون اصلاحات ارضی حاکم شد و این موضوع به نفع خوانین تمام گشت. ما ادعای ملک “اکبری”، “بچه‌بازار” و “کوپن سرنا” را داشتیم. طایفه‌ی دشتی از نظر گستره‌ی جغرافیایی بیشتر در روستاهای “دشت، بلوط اسدی” و شهر “کوپن” ساکن هستند البته تعدادی از آنها نیز به صورت پراکنده در مناطق مختلف “ممسنی و رستم”، “کهکیلویه و بویراحمد” و “منطقه‌ی لردگان” سکونت دارند و افراد تحصیل‌کرده
و سرشناسی هم دارند مثل مرحوم “احمد عبدی‌زاده” اولین قاضی ممسنی که در خوزستان خدمت می‌کرد و مرحوم دکتر “مندنی سلیمانی” که از اولین پزشکان شهرستان ممسنی بود.
نوربارن: ارتباط شما با سایر طوایف در چه حدّی است؟
ما با طوایف دیگر در ارتباط هستیم و هیچ گونه تنشی بین ما نیست به جز اینکه مسئله‌ی انتخابات پیش بیاید که این آفت جوامع ممسنی و رستم است. متأسفانه بعضی از افراد فقط خودشان را می‌بینند. اگر خودبینی به مردم بینی تغییر کند، خوب است. ما می‌گوییم این مردم که زیر ظلم‌خان بودند اگر از نعمت‌ خان‌دادی بی بهره بودند امروز از نعمت فرهنگ و سواد خدادادی بهره‌مند هستند و همه شان تحصیلکرده و لایقند. در انتخابات آمریکا دختر “جرالد فورد” رئیس‌جمهور آمریکا با این استدلال که رقیب پدرم از وی برای اداره امور مملکت شایسته‌تر است، به رقیبش رأی داد. هر وقت ما به این تفکر رسیدیم همه مشکلات حل می‌شود. ما باید به کسی که بتواند گره مشکلات مردم را بازکند توجه کنیم. ما ممسنی‌ها از جمله مشترکاتمان انتخابات است. اگر ممسنی‌ها بخواهند در انتخابات اینگونه رفتار کنند سال به سال اوضاع بدتر می‌شود. ما باید بنشینیم و فکر اساسی بکنیم و تعصبات را کنار بگذاریم و به فکر شایسته سالاری باشیم و هر چهار سال یک بار در بحبوحه‌ی انتخابات احساسات طایفه‌ای را که زیبنده‌ی مردم فهیم ما نیست، به اوج نرسانیم. باید هم کاندیداها و هم اطرافیانشان و به طور کلی نخبگان ما در این راستا فرهنگ‌سازی کنند و از دامن زدن به این قضایا خودداری کنند و امنیت عمومی و آرامش مردم را بر منافع شخصی و مقطعی خود ترجیح دهند.
نوربارن: مطالعات شما بیشتر در چه زمینه هایی است؟
من بیشتر، کتاب‌های تاریخی را مطالعه می‌کنم و سواد ملامکتبی دارم. یک ماهی در عالیوند درس خواندم و سپس “ملا رستگار کازرونی” در باغ “حاجی عوض” برای مدت کوتاهی معلم ما بود. مسائل روزگار امکان ادامه تحصیل را به من نداد و الان هم به شوخی به بچه‌هایم می‌گویم اگر شرایط لازم را داشته ‌باشم از شما زودتر به مدارج عالی تحصیلی می‌رسم.
نوربارن: از جریان موقوفه ی بوشهری در ممسنی و رستم هم اطلاعاتی دارید؟
“سیداسماعیل شبانکاره” از اهالی بوشهر به خاطر خوش‌خدمتی که به دربار قاجار داشت و لنج اسلحه‌ای که به آنها اهدا می‌کند، در قبال آن مالکیت تیول (یک دهم) ممسنی را به دست می‌آورد. (تل‌سیاه عالیوند، تل‌سیاه جاوید و تل‌سفید رستم) و بعد از وی دامادش “معین‌التجاربوشهری” که شوهر تنها دختر و فرزند وی بود، تقاضای ثبت این املاک را به نام خود می‌کند و پس از طی مراحل اداری به نام خودش ثبت می‌شود و یک دانگ و نیم آن را هم وقف می‌کند. در سال ۱۳۲۵ “حسینقلی‌خان” با حیله و ترفند سه دانگ خاک رستم را مالک می‌شود و به “معین‌التجار” می‌گوید: من سه دانگ دارم و تو یک و نیم دانگ خودت و یک دانگ و نیم باقیمانده که اوقاف است و با سیاست، مالکیت و اوقاف را از “معین‌التجار” گرفت. راجع به اوقاف ممسنی نیز زمینه‌ی لازم برای از بین رفتن آن وجودداشت که متاسفانه به دلایل مختلف این کار عملی نگردید.
نورباران: زمزمه‌هایی مبنی بر جدا شدن شهرستان رستم از فارس وجوددارد و …
در مورد جدا شدن شهرستان رستم از استان فارس حقیقتش دلم نمی‌خواهد که رستم از فارس جداشود چون ما با مردم این منطقه قرابت فرهنگی و اجتماعی بیشتری داریم. ما در کل ممسنی هستیم و دوست داریم تا زنده هستیم و تا همیشه ممسنی و برادر ممسنی و جزء فارس باشیم.
نوربارن: آیا شهرستان شدن رستم
در روند توسعه ی آن موثر بوده است؟
شهرستان شدن رستم آنگونه که باید در توسعه این منطقه مؤثر واقع نشده البته دسترسی مردم به ادارات راحت تر شده‌است. اگر مردم این شهرستان تفکرشان این باشد که شهر و دیار خود را آباد کنند باید سعی کنند در شهرستان خود ‌هزینه کنند و در کنار مردم منطقه و مزارعشان باشند. ما باید خودمان همت کنیم، و تا زمانی که مهاجرت‌های بی‌دلیل در بین مردم رواج دارد، رستم پیشرفت نمی‌کند.
در زمان آقای امینی جاده پشتکوه رستم آسفالت وچندین پل ساخته شد اما الان جاده “میدجان” را نیمه کاره رها کرده‌اند. ما در شهرستان جاهایی را داریم که هنوز آب آشامیدنی ندارند. اگر چه بودجه هم نیست اما مسئولان باید به داد مردم برسند. گر چه آنها هم دوست دارند خدمت کنند و به مشکلات مردم رسیدگی شود اما باید حداقل جاده‌های رفت و آمد با بودجه‌های تعمیری سالانه و هزینه‌های نگهداری، درست و بازسازی شود. از فرماندار شهرستان محروم رستم انتظار داریم که با توجه به بی‌بضاعتی مردم و کمبود امکانات رفاهی آنها تمام توان و همت خود را در جهت خدمت‌رسانی به مردم این شهرستان به کار ببندند و با توجه به وضعیت شهرداری که توان تامین درآمد کافی از طریق عوارض شهرداری را ندارد، مسئولان شهر “کوپن” بهتر است به فکر کسب بودجه‌های استانی و ویژه باشند تا در روند شهریت این منطقه وقفه‌ای ایجاد نشود و مردم متضرر نشوند.
نوربارن: چه ارتباطی “شاهنامه”، رستم” و “فرامرز” وجوددارد؟
همچنان که در شاهنامه فردوسی، فرامرز فرزند رستم بوده، بنده هم از فرزندان شهرستان رستم هستم و باید مثل همان فرامرز شاهنامه برای سربلندی شهرستانم تلاش کنم اما در جریان فرامرز پسر رستم در شاهنامه می‌گویند که در جنگ بهمن و فرامرز، زال در تل “سورنا” زندانی می‌شود و اینگونه می‌گوید:
دریغا سوارا گوا مهترا
که بختش جدا کرد تاج از سرا
که کشت آن سیه پیل نستوه را
که کند از زمین آهنین کوه را
به قلب اندر آمد به جای زریر
به صف اندر استاد چون نره شیر
به پیش اندر آمد میان را ببست
گرفت آن درفش همایون به دست
و ظاهراً در روستای دهنو، جنگ بهمن و فرامرز اتفاق می‌افتد و در منطقه سنگ بزرگی به نام “بردِ گاومیش” بوده که فرامرز از خستگی به آن تکیه می‌دهد و همان جا جان می‌سپارد. بهمن به جسد فرامرز دست می‌یابد و او را بر دار می‌کند که در شاهنامه نیز می‌گویند:

ندیدی که بهمن چه بیداد کرد
فرامرز را مرده بر دار کرد
در شاهنامه شعری است که می‌گوید:
زواره ز تنگ برون اندر است
فرامرز در “تنگ بالاتر” است
که “تنگ بالاتر” منظور “تنگ شیو” می‌باشد و حتی سنگی که بهمن برای کشتن رستم می‌اندازد به نام “برد بهمنی” در محدوده‌ی تنگ “گجستان” است.
نوربارن: چه اشعاری از شاهنامه بیشتر مورد توجه شما هستند؟
انسان نسبت به اتفاقات اطرافش و بنا به موقعیت‌های خاص، شاهنامه را زمزمه می‌کند. مثلاً وقتی با شخصی برخورد می‌کنی که دارای مسئولیتی است که شایستگی اش را ندارد، این شعر به‌یاد می‌آید:
هر آن کس که ناچیز بُد چیره گشت
وز اندازه‌ی کهتری برگذشت
بزرگش مخوانید کان برتری
سبک بازگردد سوی کهتری
وقتی انسان با اشخاص دو رو و منافق مواجه می‌شود می‌تواند زمزمه کند:
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگاری بد آراسته
بد اندیشه گردد پدر بر پسر
پسر همچین
بر پدر چارهگر
نهانی بتر آشکارا شود
دل مردمان سنگ خارا شود
مواردی از این قبیل در شاهنامه و کتاب های ادبی دیگر بسیار است.
نوربارن: علت نامگذاری شهرستان رستم به این نام چه بوده؟
می‌گویند زمانی رستم در این منطقه ساکن بوده و به این دلیل نام وی بر این منطقه می‌ماند.
نوربارن: چه شناخت و ارتباطی با قشقاییها داشته یا دارید؟
شاه‌خواه بود. پدرم در تهران با خوانین قشقایی که اعتبار ویژه‌ای در جبهه ملی داشتند، روابط نزدیکی داشت و اگر کودتای ۲۸مرداد ۳۲ انجام نشده‌بود قطعاً “حسینقلی‌خان” که دو روز قبل از کودتا دستگیر شده بود مجازات و تضعیف می‌شد اما بعد از کودتا و موفقیت شاه،‌ خان از طرف دربار حمایت ویژه‌ای داشت.
چند طایفه بین قشقایی‌ها هستند که اصالتاً از رستم هستند و بعلت اختلاف با‌ “خان علی‌خان” جد “حسینقلی‌خان” از این منطقه رفته و بین آنها ساکن شده و جزء این ایل شدند. پدر من نیز وصلتی با بیگدلی‌ها داشت و الان نیز با آقای “اردشیر پارسا” فرزند مرحوم “ملااسکندر بیگدلی” و خیلی‌های دیگر در ارتباط هستیم. “ولی‌خان شریفی”، “ملاقلندر”، “ملا اسکندر”، “ملا بهرام” و … از بزرگواران قشقایی و طایفه بیگدلی هستند.
نورباران: در پایان چه صحبت خاصی دارید.
سفارش من به فرزندانم این است که ارتباط مردمی و اعتماد مردمی را از دست ندهند چون کسی که این دو ویژگی را از دست داد مرده‌ی متحرک است. از شما نیز تشکر ویژه‌ای دارم چون من تصمیم داشتم خودم پیش شما بیایم اما شما “نوربارانی‌ها” سنت‌شکنی کردید و قبل از اینکه من بمیرم به دیدارم آمدید و ما را به نظر آوردید.

 

این مصاحبه به کوشش تیم خبری نورباران تهیه شده و برای انتشار در اختیار رادیو‌ممسنی قرار داده شده است.

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه