رفتن به بالا
  • سه شنبه - 23 مرداد 1397 - 18:34
  • کد خبر : ۱۰۵۰۹
  • مشاهده :  81 بازدید
  • چاپ خبر : به یاد بزرگ‌مردی از دیار رستم “ملا فرامرز سلیمانی” / رادیو ممسنی + عنوان

به یاد بزرگ‌مردی از دیار رستم “ملا فرامرز سلیمانی” / رادیو ممسنی + عنوان

رادیو ممسنی: از تبار بزرگان بود و سرد و گرم روزگار را چشیده و در تمام عمر احترام خلق نمود. در پهنه جغرافیایی قوم لر خوشنام بود و متصف به مرام و رادمردی. در شادی و شیون همراه و همگام خلق بود. برای جهل و نادانی زهر و برای سختی و مشقت پادزهر بود. مردم […]

رادیو ممسنی:

از تبار بزرگان بود و سرد و گرم روزگار را چشیده و در تمام عمر احترام خلق نمود. در پهنه جغرافیایی قوم لر خوشنام بود و متصف به مرام و رادمردی. در شادی و شیون همراه و همگام خلق بود. برای جهل و نادانی زهر و برای سختی و مشقت پادزهر بود. مردم را با گفتار محبت می‌نواخت. در دوران پیشرفت حیرت انگیز فن‌آوری و مدرنیته، سنت‌های اصیل فرهنگ بومی را پاس می‌داشت. درس دانشگاه نخوانده بود ولی استاد مسلم سخن و حکمت بود.

“خبر نورآباد  یادداشت: محمد صدقی_ استاد دانشگاه یاسوج:به نام آفریدگار لوح و قلم
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز            مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
شادروان ملا فرامرز سلیمانی (دشتی) از مردان نیک روزگار در شهرستان رستم چشم از دنیا فرو بست. شخصیتی شکیبا و پرحوصله، نجیب و اصیل، دانشمند و فیلسوف، دقیق و نکته سنج بود. از تبار بزرگان بود و سرد و گرم روزگار را چشیده و در تمام عمر احترام خلق نمود. در پهنه جغرافیایی قوم لر خوشنام بود و متصف به مرام و رادمردی. در شادی و شیون همراه و همگام خلق بود. برای جهل و نادانی زهر و برای سختی و مشقت پادزهر بود. مردم را با گفتار محبت می‌نواخت. در دوران پیشرفت حیرت انگیز فن‌آوری و مدرنیته، سنت‌های اصیل فرهنگ بومی را پاس می‌داشت. درس دانشگاه نخوانده بود ولی استاد مسلم سخن و حکمت بود.
هوش وافر، ثبات قدم و وفای به عهد برآیند رفتار فردی و اجتماعی وی بود. حافظه قوی وی مخزن الاسرار پیش آمدها و رویدادهای مهم منطقه فارس و کهگیلویه و بویراحمد از دوران زندیه تاکنون بود. هرچه آنچه شنیده بود عین یک تصویر حقیقی در ذهن خود مجسم داشت و به وقت لازم در حریم امکان بازیابی می‌کرد. وقایع کهن، رویدادهای تاریخی و روایتهای منقول سینه به سینه را با دقت زیادی بر لوح ذهن حک کرده بود. یک روز خدمت ایشان بودیم و بحث از یک رویداد تاریخی دو قرن پیش بویراحمد در روستای خیرآباد کنونی شد. کمی سکوت کرد و اندکی بعد با جزئیات دقیق شرح ماوقع به همراه گفت و شنود آن رویداد و اشعار رد و بدل شده را با گویشی شیرین بیان کرد. گویی خود در آن مستند تاریخی حضور داشت و راوی بود. شگفت آنکه بعد از گذشت شش نسل از آن رویداد، اسامی بازماندگان را با شرح دقیق محل سکونت و نام و نام خانوادگی بیان کرد.
بزرگی سراسر به گفتار نیست      دو صد گفته چون نیم کردار نیست
برای بند و بست امور تنها متکلم وحده نبود بلکه در هر شرایطی پیش قدم و تا حصول نتیجه از پای نمی‌نشست. از اینکه گره از کار خلقی می‌گشود مسرور و راضی بود. آنچه در ذهن داشت هماره این بود بیش از اینکه برای خلق خدا مهم باشد مفید باشد. اهل پرخاش و خشم نبود. جامع‌شناس و فرهنگ‌شناس تجربی و بومی بود. از علم روز دنیا و سیاست کلان آگاه بود و بخوبی تفسیر وقایع می‌کرد. بیش از آنچه سخن بگوید سخن می‌شنفت. مرجع بسیاری از جویندگان و پویندگان تاریخ و فرهنگ بود. برخلاف عادت عموم، کمتر قضاوت میکرد زیرا که قضاوت آفت اصلی رفتار و اخلاق یک فرد است. خلق نیک و پایداری رفتارش سبب گردید هماره مرجع و ملجا مردم باشد. زبان ایشان گشایش‌گر و کلامش پیوند دهند بود. بدرقه پرشور و خیل عظیم شرکت‌کنندگان در روز خاک‌سپاری مزد خدمت به خلق بود.
خردمند و عقل گرا بود. فردوسی بزرگ چو زیبا فرمود:
هر آنکس که او شاد شد از خرد      جهان را به کردار بد نسپرد
روان در سخن گفتن آژیر کن          کمان کن خرد را سخن تیر کن
کسی کو خرد را ندارد ز پیش         دلش گردد از کرده خویش ریش
کنون گر شوی آگه از روزگار           روان و خرد بادت آموزگار
به عقیده بزرگان یک شخص فرزانه نه نشانه دارد، که عبارتند از: روشن دیدن، خوب شنفتن، مهربان سخن راندن، راستگویی، انجام وظیفه، پرسش به وقت تردید، مهار خشم و در عین چیرگی، عادل و منصف بودن. به درستی که این نه صفت در ایشان یکجا جمع بود.
جا دارد از دیگر مرد شوخ طبع و خوش گفتار، مرحوم ملا خداخواست سلیمانی دشتی که مصداق بارز نوع دوستی و احترام بود و شوربختانه در پیشامد ناگوار تصادف جاده ای به همراه شادروان ملا فرامرز سلیمانی به دیار باقی شتافتند به نیکی یاد کرده باشیم.
به یاد بزرگ‌مردی از دیار رستم
شعری هم از طرف فرهنگی فرهیخته و شاعر، آقای رستم داودی (در نورآباد) در رثاء زنده یاد سروده است

که باور می کند کآن سرو نازم غرق در خون شد     رخ چون ماه تابانش به خون خویش گلگون شد
فرامرزم فراتر بود ازْ این پهنه ی گیتی                رخ خورشید وارش در شفق فانوسی از خون شد
یگانه مرد فرزانه یگانه درّ دردانه                       دریغا دُرج تاریخم که اندر خاک مدفون شد
چو زین گیتی برید آن گوهرِ رخشانِ بی همتا         قمر بگریست و خورشید از مدار چرخ بیرون شد
هزار افسوس کآن خورشیدِ تابان از فروغ افتاد       زمان پیچیده شد در هم که آیینش دگرگون شد
فلک گریان، فلک نالان از این عظما غم دوران         که یکتا گوهر تابان به زیر خاک مدفون شد
شرنگی از کمین برجست ناگه خرمن گل سوخت    غمِ جانکاه سوگش بر غم این مردم افزون شد
هزاران مرد و زن در سوگ هجرش زار می گریند     کزین ماتم نه تنها ایل دشتی زار و مغبون شد
سیه بختان تاریخیم در این موج طوفان زا                            
که یکتا کشتی منجی غریق بحر سیحون شد
امید رفته بر بادم زعمر خویش ناشادم    رسد بر چرخ فریادم چرا تقدیر ما چون شد
چو شمعی سوزم و گریم در این یلدا شب هجران                  
که سیل اشک از چشمم روانه همچو جیحون شد
غروب نحس غمباری که خورشید سخن ناگه
ز تاب افتاد و نورش محو در دریای هامون شد
دُر گفتار شیرینش چو آب زندگانی بود                    دریغا ناگهان بر باغ گفتارش شبیخون شد
که او بُد ماه تابانْمان در این یلدا شب هجران         
چو برقی خوش درخشید و از این گردونه بیرون شد
هنرمند خردمندی کلامش بود شهد‌ِ ناب                             
ز سوگش بینی اکنون ملّتی زار و جگر خون شد
من سوخته سیه روزم که ناگه زورق بختم                         
ز هم بگسست پیوندش اسیر موج کارون شد

منبع: خبرنورآباد

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه