رفتن به بالا
  • پنجشنبه - 30 فروردین 1397 - 18:31
  • کد خبر : ۹۱۵۵
  • مشاهده :  149 بازدید
  • چاپ خبر : گفتگو با سردیار پیکری؛از آگاهان تاریخ محلی ممسنی / رادیو ممسنی + عنوان

گفتگو با سردیار پیکری؛از آگاهان تاریخ محلی ممسنی / رادیو ممسنی + عنوان

رادیو ممسنی: در این گفتگو که قبل از درگذشت سردیار پیکری از مجله فراسو منتشر شده است مطالبی در خصوص تاریخ شفاهی، معرفی سردیار پیکری،فعالیت های رسانه ای وی،ممسنی و بویراحمد ،محدوده‌ی ممسنی،محمدعلی خان و بوان،حسینعلی میرزا قاجار و شریف خان بکش ،ولی خان بزرگ،خوانین و منالها،خوانین و مردم،موقوفه،تل کنار تا نورآباد و دلیل اعدام […]

رادیو ممسنی:

در این گفتگو که قبل از درگذشت سردیار پیکری از مجله فراسو منتشر شده است مطالبی در خصوص تاریخ شفاهی، معرفی سردیار پیکری،فعالیت های رسانه ای وی،ممسنی و بویراحمد ،محدوده‌ی ممسنی،محمدعلی خان و بوان،حسینعلی میرزا قاجار و شریف خان بکش ،ولی خان بزرگ،خوانین و منالها،خوانین و مردم،موقوفه،تل کنار تا نورآباد و دلیل اعدام نشدن ولی خان را میخوانید.

“خبر نورآباد  سرویس اجتماعی:تاریخ شفاهی(oral history)، نخستین بار در ایران با «پروژه ی تاریخ شفاهی ایران» شناخته شد. پروژه ای که توسط حبیب لاجوردی و با حمایت دانشگاه هارواد آمریکا برای ثبت تاریخ سیاسی معاصر ایران و با مصاحبه با بیش از صدوسی نفر از رجال مؤثر در تاریخ سیاسی معاصر ایران انجام شد. پس از آن بود که در گونه ها و موضوع های گوناگون، تاریخ شفاهی ساخته و منتشر شد، مانند تاریخ شفاهی ادبیات معاصر، تاریخ شفاهی جنبش دانشجویی و… حتی تاریخ شفاهی بانک مرکزی هم ساخته و منتشر شد.
بحث بر سر تاریخ شفاهی، راهکارها و آسیب های آن را به مجالی دیگر واگذار می کنیم اما نکته ای که در اینجا مایل به یادآوری آن هستم این است که، تاریخ معاصر ممسنی – پرواضح است که منظور از ممسنی آن کل فرهنگی، اجتماعی منسجمی است که همه ی بخش¬ها و طوایف ممسنی به ویژه رستم را شامل می شود- به شدت مغفول مانده و هیچ تحقیق گسترده و مستندی بر روی آن انجام نگرفته است و متأسفانه بسیاری از اسناد یا در دست خانواده¬ها هستند یا در بایگانی نهادها و ادارات دولتی خاک می خورند. باید گفت برای انجام تحقیقی جامع در این راستا و تاباندن نور بر بخشی از تاریخ معاصر این منطقه نیاز به همتی والاست که با این مطالعات تفننی که در گوشه و کنار توسط علاقه مندان آماتور و بدون نگاه علمی به اسناد و تاریخ انجام می شود، راه به جایی نخواهد برد.
یکی از مهم ترین راههای ثبت تاریخ معاصر ممسنی همین روش تاریخ شفاهی است. همانگونه که قبلاً گفته شد بحث آسیب شناسی این نوع تاریخ نگاری در جای خود باقی است ولی با توجه به سکوت مفرطی که اسناد در تاریخ معاصر ممسنی دارند، شاید تاریخ شفاهی بهترین گزینه باشد. البته تاریخ نگار در ثبت تاریخ شفاهی می بایست بسیار دقت کرده و با مقایسه گفته ها با اسناد، منابع و دیگر شواهد تاریخی تا حد ممکن به اصل صحیح موضوع نزدیک شود.
در این راستا فراسو تاکنون با چندتن از بزرگان، معمرین و آگاهان به مسائل و وقایع معاصر ممسنی گفتگو کرده است، بدیهی است که این مصاحبه¬ها و گفته های مصاحبه شوندگان نمی¬تواند بدون اشکال باشد، اما این تلاشی است در ابتدای راهی طولانی. بدون تردید واکنش ها و پاسخ¬هایی که در جواب به این گفتگو¬ها به چاپ می رسند در روشن¬تر شدن موضوع کمک بیشتری خواهند کرد، لذا از همه ی خوانندگان و آگاهان به مسائل تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ممسنی در پاسخ به مسائل طرح شده در گفتگوها خساست به خرج نداده و پاسخ ها را مکتوب برای ما ارسال دارند تا در تکمیل پازل تاریخ معاصر ممسنی به همدیگر کمک کرده باشیم.
سردیار پیکری، پیر آگاهی است که مصاحبه با او در راستای همان هدف پیشگفته انجام شده است. مردی که اطلاعاتش از منابع تاریخی را به رخ تاریخ خوانده¬ها می¬کشد. او منابع دست اول تاریخ ایران به ویژه تاریخ لرها را خوانده است اگرچه نه به گونه ای آکادمیک و نقادانه. یکی از مزایای تاریخ شفاهی درک روح حاکم بر زمانه است، که می توان آنرا در لابه لای سخنان مصاحبه شوندگان دریافت. در این مصاحبه آنچه که بیش از همه در نظر آقای پیکری مهم می نمود و می توان گفت که روح حاکم بر زمانه ی مورد بحث بود ترجیح و اولویت امنیت بر همه چیز در آن دوران بود. درباره ی این نوع نگاه او به مسائل گذشته که اتفاقاً طرفداران زیادی هم دارد، تنها به ذکر یک نکته بسنده می کنیم و آن هم تأکید او بر همین مساله امنیت بود، به گونه¬ای که آن را رکن رکین اجتماع می دانست و حتی تأمین آن را دلیلی می¬دانست برای توجیه عملکرد برخی خوانین در منطقه.
پیر خوشرو و بذله گویی که روایتش از تاریخ را با شیرینی تمثیل و شعر و حکایت می آمیزد و می توان سخنانش را مانند نوشته های «محمدابراهیم باستانی پاریزی» مورخ بزرگ و شیرین سخن ایران دانست که، روایتش از تاریخ بدیع و جذاب است. سردیارِ دیارِ ممسنی در نخستین روزهای فروردین سال جاری در بعدازظهری که به ترنم باران بهاری معطر بود با رویی باز و خندان در خانه ساده ولی با صفای خود در روستای رازیانه کاری پذیرای ما بود. آنچه که در اینجا به شما تقدیم می شود متن استخراج شده بیش از سه ساعت همنشینی و گفتگوی ما با ملاسردیار پیکری ست.

معرفی
من متولد خرداد ۱۳۰۰ هستم. البته در سال ۱۳۱۱ که ثبت احوال آمد در منطقه و شناسنامه می دادند من بزرگ بودم، خودم فکر می کنم سن واقعی ام بزرگتر از این باشد. من همه گونه زندگی را تجربه کرده ام، تا سال ۱۳۴۱ عشایر بودیم و ییلاق و قشلاق می کردیم. از آبشار مارگون تا رازیانه کاری را پیاده می آمدیم. سال ۴۱ دیگر یکجانشین شدیم و این مرحله زندگی یکجانشینی و کشاورزی ما بود. بعد از راه اندازی کارخانه قند ممسنی هم در آن استخدام شدم که بعدها بازخریدمان کردند؛ البته بعداً خودم بیمه ام را ادامه دادم و الان بازنشسته و مستمری بگیر تامین اجتماعی ام. در اصلاحات ارضی هم شش هکتار زمین نسق زراعی به نامم ثبت شده.

نشریه پرگان
ما در عهد جوانی با عده ای دیگر به عنوان جوانان اصلاح طلب عشایر و بلوکات فارس نشریه ای منتشر می کردیم به نام پرگان. سردبیر این نشریه حیدر سخن سنج شکوهی فرزند خواجه محمدحسین شکوهی از اهالی فهلیان بود. اعضای دست اندر کار این نشریه عبارت بودند از محمد کیانی، اردوان فتحی نژاد، کریم کشکولی، ملااردشیر گودرزی و… بودند. این نشریه حدود دوسال منتشر می شد تا اینکه در دوره مصدق که اعلام شد نشریاتی که کمتر از چهارسال سابقه انتشار دارند باید تعطیل شوند انتشار آن متوقف شد.

ممسنی و بویراحمد
ممسنی و کهگیلویه و بویراحمد در مقایسه با قشقایی ها و بختیاری ها در تاریخ معاصر چندان هنری از خود نشان ندادند. در حوادث تاریخ معاصر مانند مشروطه و جریان نبرد تنگستانی ها با انگلیسی ها و یا مانند حضور بختیاری ها در مشروطه و بعد از آن، ما و بویراحمدی ها حضور نداشتیم. کهگیلویه چند تا حاکم بزرگ داشت از جمله نصیرالملک از خاندان قوام شیراز که در شیراز مسجد نصیرالملک را بنا کرد مدتی حاکم آنجا بود و همینطور محمدخان دهدشتی که شد امیرهمایون و درصدد بود ممسنی را قبضه کند. همینطور اسکندرخان چرامی که با جمشید آموزگار ارتباط خوبی داشت. خانهای بزرگ بویراحمد سرتیپ خان و ناصرخان طاهری بودند… از خانهای ممسنی امامقلی¬خان و حسینقلی خان خانهای بزرگی بودند. امامقلی فرد بزرگی بود ظالم بود ولی مقتدرترین فرد در ممسنی و بویراحمد و حتی کل فارس بود.

محدوده‌ی ممسنی
حدود ممسنی در قدیم بسیار بیشتر از این بود که حالا هست. از سمت شمال تا رودخانه شش پیر اردکان جزو ممسنی بود. شول و سنگر مرز ممسنی در سمت شمال غرب بود. [با طعنه] اولاد ولی خان باسَکون کنار رودخانه شش پیر را به چند من عدس فروختند به میرعباس شاه قاسمی. پدر من و ملابهرام و ملامحمدعلی هم بُرغون را به چند کلاه نمدی و چندجفت کفش ملکی فروختند به اردکانیها. از سمت بویراحمد هم که کمهر و کاکان مال بکش بود. بکشیها کاکان را در برابر هفتصد تومان پول فروختند به قاسم خان کشکولی. سرگچینه و دشت روم جزو منطقه رستم بود. امامقلی خان که خواهر خود را به کریم خان بویراحمدی داده بود و خواهر کریم خان را هم به زنی گرفت دشتروم را داد به بویراحمد. و مردم رستم هم برای این کار امامقلی خان که از نظر آنها درست نبود به طنز و طعنه شعری درباره او ساختند که در افواه مشهور است.
در زمان شریف خان حتی تا منطقه بهبهان هم جزو ممسنی بود. منطقه ماهور هم که تا صد و نود سال پیش اصلا دست ترکها نبود. قشقایی ها قبل از اینکه به ماهور بیایند در مناطقی از فیروزآباد تا جم و ریز و کنگان و… پراکنده بودند، در زمان کلانتری ابوالفتح خان کشکولی که آن مناطق بر اثر خشکسالی آب و علوفه خود را از دست داد ابوالفتح خان کشکولیها را به ماهور آورد. تا پیش از آمدن کشکولی ها مناطق مسکونی ماهور محدود بود به بیدکرز و مالچه¬ی شیخ و بابامنیر. ساکنین آن هم از طایفه محمدصالحی بودند. محمد¬صالحی¬ها قبلا در منطقه بکش و رستم ساکن بودند که در جنگ هایی که با خوانین این دو منطقه داشتند شکست خورده و به ماهور رفته بودند. خلاصه کشکولی ها در زمان کلانتری محمدعلی خان کشکولی در چندنقطه از ماهور قلعه هایی ساختند: از جمله در مرغ، برم سیاه و بابامنیر. ده دوازده سال بعد از آمدن کشکولیها به ماهور دره شوریها دیدند که احشام کشکولیها که به این منطقه می آیند بسیار بهتر از احشام آنهاست. آنها هم درصدد آمدن به منطقه ماهور برآمدند. در این زمان کلانتر ایل دره شوری حسین خان بود. او اول بار ایل را به منطقه بردنگان آورد. محمدعلی خان کشکولی که از قصد دره شوریها اطلاع یافت پیامی برای حسین خان دره شوری فرستاد به این مضمون که مرز میان ما کوه میان بردگان و ماهور است و هیچ یک از دره شوریها و یا احشام آنها حق آمدن به این طرف کوه را ندارند و تهدید کرد که هرکس آمد به سختی تنبیه خواهد شد. حسین خان هم به طعنه جواب داد هرکسی از دره شوریها که به ماهور آمدند تو بگیر و گوشش را ببر. ولی متعاقب این پاسخ خود ایل دره شوری را به هفت برم ماهور برده و بعد حمله کرده و اول از همه گَرِمیش را گرفت و بعد به ترتیب پیرسرخ، قِزمزاری، گوراسپید و بابامنیر را یکی پس از دیگری تصرف کرد. جز مرغ و برم سیاه تمام ماهور را تصرف کرد. خلاصه کشکولی و دره شوری دعوای خود بر سر ماهور را به نزد ایلخانی قشقایی یعنی صولت الدوله بردند و صولت الدوله هم خط الراَس کوه دِرا را به عنوان مرز میان آنها تعیین کرد.

محمدعلی خان و بوان
محمدعلی خان پدر الیاس خان کشکولی در نظر داشت در ماه رمضانی که در فصل گرم سال واقع شده بود به بوان بیاید و ایام روزه داری اش را در این منطقه بگذراند. به شکراله خان پدر محمدخان نامه نوشت و قصدش را به شکراله خان اعلام کرد. شکراله خان در جواب نوشت:
اگر میل داری به تنگ بوان
تفنگ فلیز است و مرد جوان
آن موقع تفنگهایی بود که گلوله های باریکی داشت و به آن فلیز می گفتند یعنی اینکه من نمی گذارم تو به تنگ بوان بیایی. شاید از این می ترسید که این آمدن خان ترک بهانه ای بشود برای آمدن اندک اندک آنان به این منطقه و تصرف آن.

حسینعلی میرزا قاجار و شریف خان بکش
در زمان حکمرانی حسینعلی میرزا قاجار بر فارس کریم خان بویراحمدی منطقه ی باوی را غارت کرد. باویها از ممسنی کمک خواستند. شریف خان و بکشی ها در دفاع از باویها برخاستند و در نبردی که با کریم خان بویراحمدی کردند تیری هم به کریم خان اصابت کرد. بعد از آن ممسنی بویراحمد را غارت کرد. بویراحمدیها به حسینعلی میرزا قاجار حاکم فارس شکایت بردند حسینعلی میرزا قسم می خورد که باید شریف خان بکش را بکشد. و درصدد این کار هم برآمد ولی اطرافیانش پیشنهاد دادند شریف خان را مأمور دستگیری شیخ مذکور کنگانی کند. استدلال آنها هم این بود که بالاخره یا شیخ مذکور کنگانی دستگیر می شود یا شریف خان بکش شکست می¬خورد و کشته می¬شود که در هر دو حال تو سود کرده¬ای. شریف خان بکش هم از تمام طوایف ممسنی نیرو جمع کرده و به شیخ مذکور حمله می¬کند و او را دستگیر کرده و به حسینعلی میرزا تحویل داد و حسینعلی میرزا هم به خاطر این کارش او را عفو کرد. بعدها هم محمدحسن خان پسر کریم خان، او را از خانی خلع و سعی در دستگیری او داشت که کریم خان هم از بویراحمد فرار کرده و به نزد شریف خان بکش آمد. شریف خان  هم او را پناه داده و نزد کاامیر شیراسپاری ساکن شد.

ولی خان بزرگ
ولی خان بزرگ چندین بار کازرون را غارت کرد و گاهی راهزنی هم می کرد. وقتی که مادر حسینعلی میرزا قاجار حاکم فارس از کربلا برمی¬گشت او را در زنیان غارت کرد. چون حکومت در پی دستگیری او برآمد یاغی شد. البته سعی کرد با وصلت کردن با خاندان قاجار به آنها نزدیک شود و دختر ملاباقر زینعلی از شاه داوود را به عقد تیمورمیرزا نوه ناصرالدین شاه درآورد ولی باز از در ناسازگاری با قاجاریه درآمد و بالاخره باعث شد که چهارصد سوار حکومتی به ممسنی آمده و بکش را تصرف کردند. فرماندهان این قشون دولتی منوچهرخان گرجی و ابوالفتح خان قزوینی بودند که ولی خان را دنبال کردند تا اینکه ولی خان مجبور شد به زیدون نزد حاج غلامرضا رفته و به او پناهنده شود. حاج غلامرضا هم قلعه گل را جهت سکونت به بکشی ها داد. ولیخان خود همراه با پنج شش نفر سوار تفنگچی در منطقه ماهور ماند. بالاخره اردوی حکومت به زیدون و قلعه گل رسیده و آنجا را محاصره کردند. واقعه خودکشی دسته جمعی هفتاد نفر از زنان و دختران بکش در این محاصره اتفاق افتاد که خودکشی کردند تا به دست اردوی شاه نیافتند. ولی خان را هم در ماهور دستگیر کردند و چون با بختیاری ها ارتباط نزدیکی داشت اعدام نشد. حسینعلی خان بختیاری به او کمک کرد و حکومت تصمیم به تبعید او به اردبیل گرفت و همین طور هم شد. در اردبیل آنها نام فامیلیشان را مجیدی گذاشتند.

خوانین و منالها
ولی خان ما که خیلی تفاوت عمده ای با خود مردم عادی نداشت در مناطق دیگر هم مثلاً در رستم اگر جور و ظلمی شده است کار ماموران و ممیزان بوده نه خود خان. وقت جمع آوری منال ها خان ممیز را می آورد قرآن را جلوی او می گذاشت و او را قسم می داد که سهم مردم را به من نده. من فقط سهم خودم را می خواهم، حالا اگر مثلاً فلان ممیز سنگ یک من و نیم  را به جای یک من می گذاشت خان بیچاره چه گناهی داشت!
شما می گویید مردم اگر زمینی داشته و زراعتی داشته زحمت می¬کشیدند خان چه زحمتی می کشیده که حالا فلان خان دهها هکتار زمین دارد؟ ببینید شما الان اینجا نشسته اید در امنیت کامل و این حرفها را می زنید. نمی دانید که علی و ولی بویراحمدی در نبود خانها قبل از آمدن حسینقلی خان چه غارتها و چه کارها که در ممسنی نکردند. تا پوزه اوریزخون زیر نفوذ آنها و لگدکوب سم اسبهای آنها بود. مردم امنیت نداشتند. جانشان و مالشان در خطر دایمی بود. همه با ترس زندگی می کردند. بالاخره ولی خان از ارتش سلاح گرفته و ما حمله کردیم و چند کشته و زخمی دادیم و تا دو سال در نوگک و پرین و مصیری نگهبانی می دادیم که بویراحمد حمله نکند. بعد از دوسال حسینقلی خان آمد به قلعه مراسخون علیا و ما پنجاه و چهار سوار بودیم که در یک روز بارانی که مثل دم اسب باران می بارید به مراسخون رفته و حسینقلی خان را به “رُه کُون” که حالا به آن جعفرآباد می گویند آوردیم. بالاترین وظیفه خان تامین امنیت مردم منطقه تحت تصرفش بود. برایتان مثالی می زنم: خوانین ممسنی علیه حکومت مرکزی اسلحه برداشته و یاغی شدند. ولی خان مرا نزد زیادخان دره شوری فرستاد که او را هم ترغیب به همکاری و همراهی کنم. وقتی موضوع را به زیادخان گفتم گفت مردم منطقه شما یکجانشین هستند و هرکدام چند تا گاو دارید که توی خانه هایتان از آنها نگهداری می کنید. اما ایل دره شوری از رامهرمز تا دیر و کنگان پراکنده است. اگر من علیه حکومت یاغی شوم و همراه شما به کوه بزنم و ایلم بی سروسامان شود و دیگرانی بیایند و دره شوری را غارت کنند دیگر من به چه درد می خورم؟ و نیامد یعنی می خواهم بگویم برای یک خان چیزی بدتر و زشت تر از اینکه مردمش و منطقه اش مورد هجوم و غارت قرار بگیرد وجود نداشت. اینها را در جواب شما گفتم که اگر منال می گرفتند در برابر چه بود؛ در برابر دفاعی بود که از مردم و منطقه و امنیت و انسجام آنها می کردند.

خوانین و مردم
امامقلی خان رستم در زمان خودش مقتدرترین فرد در ممسنی و حتی در کل فارس بود. حسینقلی خان هم در زمان خودش خیلی مقتدر بود. در ممسنی و کهگیلویه و بویراحمد یک نفر به قدرت و اقتدار حسینقلی خان وجود نداشت. حسینقلی خان بر سر ایلخانی فارس با صولت الدوله قشقایی درگیری داشت. البته که خان بدون ظلم هم نمی شود هرچند که بیشتر این ظلمهایی را که می گویند، کدخداها یا مامورین خان انجام می دادند. و البته مردم رستم هم اینطور ساده که شما فکر می کنید زیر بار خان نمی رفتند. چقدر از مردم رستم در درگیری با خان کشته شدند یا جلای وطن کردند! ولی خب اکثریت جور دیگری فکر می-کردند. اگر مثلاً یکی مانند مرحوم اردشیر گودرزی علیه حسینقلی خان اقداماتی انجام می داد صدنفر مدعی او می شدند که چرا علیه خان حرف و حدیث درمی آوری و حتی در برخی موارد فرد معترض را مجبور به ترک خانه و محل خود می کردند. من هیچ تعصبی روی خان و غیرخان ندارم ولی خوانین منطقه بکش مردمی بودند. یعنی در بکش خیلی خان و رعیت تفکیک شده نبود. اگر مثلا مامور خان برای گرفتن منال می آمد کلی از آن میزانی که برای ما مشخص کرده بودند را نمی دادیم هرچه را که بهش می دادیم هم خودمان می رفتیم در خانه خان و آنجا می خوردیمش. یک بار حسینقلی خان می آید خانه ولی خان و می بیند که ولی خان نشسته و با چندنفر ورق بازی می کند حسینقلی خان به ولی خان می گوید این خانی نیست که تو می کنی. خانهای بکش مردمی بودند خانهای ماهور هم همینطور مثل محمدحسن خان دره شوری، زیادخان، هدایت خان، حسین خان و… اینها خوانینی منصف و مردمی بودند.  البته حسینقلی خان در دستگاههای دولتی هم نفوذ داشت و این باعث پشتگرمی او می شد. می گویند یک بار فردی به نام  خانباباخان (از اهالی شوسنی) نزد آفای مهدی فرخ استاندار وقت فارس رفته و از برخی اقدامات حسینقلی خان شکایت می کند. آقای استاندار به او می گوید: من آقای حمیدی را به عنوان مامور خودم به منطقه فرستاده ام شما چرا برای ایراد شکایتتان به ایشان مراجه نکردید؟ خانباباخان می گوید: این حمیدی که بپای مرغهای حسینقلی خان است! یعنی می خواست بگوید که مامور شما خودش شده است جزو خدمه حسینقلی خان.

موقوفه
مردم منطقه رستم(دو) یعنی از یقه سنگر تا پشتکوه رستم دیناری به متولیان موقوفه بوشهری و خاندان او ندادند. اما در منطقه رستم یک چون تعدادی از بزرگان و کدخدایان آنها با امامقلی خان بد بودند کمی با خاندان بوشهری زدوبند داشتند. منطقه بکش هم علیه موقوفه بوشهری بودند به موقوفه چیزی پرداخت نکردند. طایفه بارسالار در منطقه «ملای نعل» امین آقا¬خان افسر ارتش را با چهل سرباز که در حمایت از ورثه بوشهری به ممسنی حمله کرده بودند خلع سلاح کردند.
باز در ۱۳۰۶ حاج امین الملک لشکر کشید به منطقه رستم که رستمی ها او را شکست داده و دنبال کردند تا اینکه به منطقه بکش آمد. اینجا قلعه گچگران را به توپ بست. آمد در خومه زار توپی داشت که به آن توپ شنیدر می گفتند. مردم ریختند خلع سلاحش کردند حتی توپ را از آنها گرفتند. خودش فرار کرد بعد از آن هم معاون التجار که خواهرزاده امیرهمایون بود به ممسنی لشکر کشید که باز شکست خورد و فرار کرده از طریق منطقه جاوید  به اردکان نزد دائیش رفت و چون امیرهمایون او را سرزنش کرد از فرط ناراحتی و سرشکستگی خودکشی کرد. امیرهمایون مجبورشده خود به ممسنی آمد، بکش را به حاجی باباخان دره شوری اجاره داد. محمدخان کشکولی فرزند محمدحسن خان کشکولی هم به حاجی باباخان کمک کرد ولی هر کاری کردند نتوانستند از بکش و رستم منالی بگیرند. ولی از خوانین منطقه جاوید رستم خان و رضاقلی خان و رالی خان سهم موقوفه را پرداخت می کردند. در رستم یک هم که گفتم تعدادی از کدخداها از جمله در شوسنی و ضامنی بر علیه امامقلی خان با وراث بوشهری همکاری کردند. بعدها در دهه ی بیست بازماندگان معین التجار بوشهری، حاج رهبر کازرونی از معتمدین بانفوذ فارس، سیدجعفر ابطحی و… آمدند در بوان با خوانین نشستند و برای مالکیت خوانین سندسازی کردند. مثلاً حسینقلی خان و ولی خان و… گفتند که پدران ما مناطق رستم و بکش را خریده اند و سند مالکیت  یک و نیم دانگ رستم و بکش را به اسم حسینقلی خان و ولی خان ثبت کردند و یک و نیم دانگ دیگر را هم برای حق زحمت و کارشان به آنها دادند. اما مناطق بوان و گچگران که متعلق به سادات فهلیان بودند شامل موقوفه نشدند.

چرا ولی خان اعدام نشد
علت اصلی دستگیری ولی خان در سال ۴۱ فعالیتهای پسرش کریم بود وگرنه در جریان غائله فارس ولی خان بکش کاره ای نبود. تیمسار همایون در جریان محاکمه خوانین متهم اصلی کشتار سربازان در تنگ گجستان را جعفرقلی خان رستم اعلام کرد. وقتی که جعفرقلی خان را آوردند در هشتی ارگ کریم خان برای محاکمه، دونفر دو طرفش دستهای او را گرفته و در راه رفتن به او کمک می کردند تیمسار پهلوان که به عنوان وکیل خوانین صحبت می کرد، در دفاع از جعفرقلی خان گفت جعفرقلی رستم را که می بینید فردی ناتوان است چرا او را به اعدام محکوم کرده اید؟ تیمسار همایون گفت عامل اصلی وقوع جنگ گجستان همین جعفرقلی بود. این بود که در این جنگ تمام سربازان و افسرانی را که رفته بودند خشخاش امحاء کنند کشت. او بود که غلامحسین سیاهپور، جلیل و کردی انصاری را وادار به کشتار سربازان کرد. و گرنه سیاهپور جلیل در بویراحمد چه کار داشت به سربازان ما در رستم!
ولی خان را بیشتر به خاطر فعالیتهای پسرش کریم دستگیر کرده بودند و بعد که کریم را اعدام کردند دیگر با خود او خیلی کار نداشتند و شاید سن بالای ولی خان که نزدیک هفتادسال بود هم در این تصمیم آنها بی تاثیر نبودند. او را به زندان محکوم کردند که تقریباً بعد از شش -هفت سال زندانی بودن آزاد شد.

از تل کنار تا نورآباد
در سال ۱۳۱۰ که خلع سلاح عمومی در کشور اعلام شد در ممسنی هم مثل همه جای کشور اجرایی شد. مامور این کار در ممسنی ابوالحسن خان پورزند بود. وقتی او رفت به جای او علی نقی خان صف شکن آمده و جهت محل سکونت خود قلعه کهنه را انتخاب کرد. از این زمان به بعد کم کم حاکم نشین منطقه ممسنی از فهلیان به منطقه ای که اکنون نورآباد نامیده می شود انتقال یافت. بعد از مدتی چند شعبه تعاون روستایی در «تل کنار» (مرکز شهر فعلی نورآباد) ایجاد شد که خواروبارهای ارزان قیمت به مردم می دادند. و چون توسط امیرهمایون انباری جهت جمع آوری مالیات ممسنی در آنجا ساخته بودند که به آن «انبار مالکی» می گفتند این منطقه به «مالکی» مشهور شد اما اسم نورآباد از قبل اسم قلعه ای مسکونی بود که بقایای آن حالا به نام تپه باستانی نورآباد در شمال غربی نورآباد کنونی واقع است.

تصویر از (عبدالخالق طاهری)
منبع: نشریه فراسو

منبع: خبرنورآباد

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه